Mücahit Özden Hun

باکو در سال ۱۹۱۸: جمهوری و کمون

این مقاله به بررسی همزمان دو پروژه سیاسی در باکو در سال ۱۹۱۸ می‌پردازد: جمهوری دموکراتیک آذربایجان و کمون باکو.

خوانندگان گرامی،

۲۸ مه ۲۰۲۶، سالگرد تأسیس جمهوری دموکراتیک آذربایجان بود. دقیقاً ۱۰۸ سال پیش در ۲۸ مه ۱۹۱۸، شورای ملی آذربایجان که در تفلیس گرد هم آمده بود، اعلامیه استقلال را که یکی از مهم‌ترین اسناد سیاسی تاریخ قفقاز جنوبی است، تصویب کرد و استقلال آذربایجان را اعلام نمود.

این اعلامیه تنها تولد یک دولت جدید نبود. بلکه پاسخی تاریخی به این سؤال بود که قفقاز جنوبی در خلأ قدرت بزرگی که با فروپاشی روسیه تزاری پدید آمده بود، به کدام سمت سیاسی خواهد رفت. از یک سو، عدم قطعیت پس از امپراتوری، جنگ، مهاجرت، درگیری‌های قومی و رقابت نفتی وجود داشت؛ از سوی دیگر، تلاش برای تأسیس یک دولت مدرن، پارلمانی، سکولار و ملی در جریان بود.

تأسیس جمهوری دموکراتیک آذربایجان به همین دلیل نه تنها از نظر تاریخ آذربایجان، بلکه از نظر تاریخ کل قفقاز، جهان پس از عثمانی، انقلاب روسیه و جوامع مسلمان نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. زیرا این جمهوری که در سال ۱۹۱۸ تأسیس شد، یکی از اولین تجربیات سیاسی بزرگی بود که تلاش کرد ایده دموکراسی پارلمانی را در شرق مسلمان به اجرا درآورد.

اما هنگامی که این جمهوری در تفلیس اعلام شد، باکو، مهم‌ترین شهر آذربایجان، در دست آن نبود. باکو در آن زمان تحت کنترل یک تجربه سیاسی کاملاً متفاوت، یعنی کمون باکو، قرار داشت. بدین ترتیب، سال ۱۹۱۸ در تاریخ آذربایجان به یک سال سرنوشت‌ساز تبدیل شد که در آن دو پروژه مجزا همزمان به صحنه آمدند: جمهوری ملی-پارلمانی که در تفلیس اعلام شد و در گنجه سازماندهی گردید، و کمون انقلابی که در باکو در سایه کارگران نفتی، بلشویک‌ها، سوسیالیست‌ها و عناصر نظامی ارمنی-داشناک پدید آمد.

این دو ساختار تنها دو شکل حکومتی مجزا را نمایندگی نمی‌کردند. بلکه دو تصور تاریخی متفاوت از آینده قفقاز جنوبی را نیز نشان می‌دادند. یکی بر ایده ملت، پارلمان، استقلال و دولت استوار بود؛ دیگری با ادعای طبقه، شورا، انقلاب و انترناسیونالیسم ظهور می‌کرد. برای درک باکوی ۱۹۱۸ و تأسیس جمهوری آذربایجان، باید دید که چگونه این دو پروژه در یک خلأ تاریخی با یکدیگر روبرو شدند.

فروپاشی روسیه تزاری با انقلاب ۱۹۱۷، خلأ اداری و نظامی بزرگی در قفقاز جنوبی ایجاد کرد. تفلیس در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز سیاسی قفقاز بود. نمایندگان گرجی، ارمنی و مسلمان-ترک ابتدا تلاش کردند تحت لوای جمهوری دموکراتیک فدراتیو ماوراء قفقاز با یکدیگر همکاری کنند. اما سنگینی جنگ، پیشروی عثمانی، قدرت بلشویک‌ها در روسیه، تنش‌های قومی و درگیری‌های منافع منطقه‌ای اجازه نداد که این ساختار فدراتیو برای مدت طولانی دوام بیاورد.

در ۲۶ مه ۱۹۱۸، گرجستان استقلال خود را اعلام کرد. فدراسیون ماوراء قفقاز عملاً از هم پاشید. یک روز بعد، در ۲۷ مه، نمایندگان مسلمان در تفلیس شورای ملی آذربایجان را تشکیل دادند. و در ۲۸ مه ۱۹۱۸، استقلال آذربایجان اعلام شد. به همین دلیل، زادگاه جمهوری دموکراتیک آذربایجان، تفلیس است، نه باکو.

این وضعیت در نگاه اول ممکن است تعجب‌آور به نظر برسد. زیرا وقتی صحبت از آذربایجان مدرن می‌شود، اولین شهری که به ذهن می‌آید باکو است. اما در بهار ۱۹۱۸، باکو مرکز جنبش ملی آذربایجان نبود، بلکه یک کلان‌شهر نفتی تحت کنترل بلشویک‌ها و نیروهایی بود که با آنها در اتحاد عملی بودند. جمهوری تازه تأسیس، باکو را که پایتخت تاریخی خود می‌دانست، در اختیار نداشت. به همین دلیل، دوره اولیه جمهوری آذربایجان، به نوعی مبارزه دولتی است که بدون پایتخت متولد شده و برای رسیدن به مرکز خود تلاش می‌کند.

در ۱۶ ژوئن ۱۹۱۸، شورای ملی و دولت آذربایجان از تفلیس به گنجه منتقل شدند. گنجه در این دوره به مرکز موقت جمهوری تبدیل شد. در اینجا، سازمان دولتی تأسیس شد، ارتش تشکیل گردید، ساختار اداری بنا نهاده شد و آمادگی‌های سیاسی-نظامی برای تصرف باکو آغاز شد. استقلالی که در تفلیس اعلام شده بود، در گنجه به دولت‌سازی تبدیل شد.

دوره گنجه، دوره‌ای بسیار حیاتی برای جمهوری آذربایجان است. زیرا دولت جدید هنوز ارتش منظم، بوروکراسی مستقر، شناسایی بین‌المللی و منابع مالی محدودی داشت. با این وجود، کادرهای مؤسس از ایده یک دولت مدرن دست نکشیدند. محمدامین رسول‌زاده، فتحعلی‌خان خویسکی، نصیب‌بیگ یوسف‌بیگلی، علیمردان‌بیگ توپچی‌باشوف و دیگر روشنفکران-سیاستمداران، تنها به دنبال تشکیل یک دولت بحران نبودند؛ بلکه در تلاش برای ساختن یک هویت سیاسی جدید نیز بودند.

در مرکز این هویت سیاسی، استقلال، قانون، نمایندگی، نظم پارلمانی و مدرنیزاسیون قرار داشت. جمهوری دموکراتیک آذربایجان در اعلامیه تأسیس خود، اعلام کرد که همه شهروندان بدون توجه به دین، مذهب، طبقه، جنسیت و ملیت، از حقوق برابر برخوردارند. این رویکرد، با توجه به شرایط سال ۱۹۱۸، بسیار پیشرفته بود.

اما در همان روزها، در باکو یک فرآیند سیاسی کاملاً متفاوت در جریان بود.

باکو در اوایل قرن بیستم تنها یک شهر نبود؛ قلب عصر نفت در قفقاز بود. نفت باکو یک منبع استراتژیک بود که توجه امپراتوری روسیه، محافل سرمایه‌داری اروپایی، عثمانی، بریتانیا، بلشویک‌ها و جنبش‌های سیاسی محلی را به خود جلب می‌کرد. نفت، همان‌قدر که شهر را ثروتمند می‌کرد، آن را به میدان رقابت قدرت‌های بزرگ نیز تبدیل کرده بود.

در سال ۱۹۱۸، توازن قدرت سیاسی در باکو بسیار پیچیده بود. در شهر، کارگران روس، جمعیت ارمنی، مردم مسلمان-ترک، یهودیان، کارگران ایرانی، بلشویک‌ها، منشویک‌ها، سوسیالیست‌های انقلابی، داشناک‌ها و مساواتی‌ها حضور داشتند. این ساختار چندلایه، در شرایط جنگ و انقلاب به سرعت به وضعیتی انفجاری تبدیل شد.

کمون باکو در همین محیط پدید آمد. دولت تحت سلطه بلشویک‌ها به رهبری استپان شاومیان، تلاش کرد تا قدرت شوروی را در باکو برقرار کند. نام کمون، میراث انقلابی کمون پاریس ۱۸۷۱ را به یاد می‌آورد. اما دیدن کمون باکو به عنوان تکرار ساده کمون پاریس صحیح نیست.

کمون پاریس، تجربه فرانسه شکست‌خورده، پاریس محاصره‌شده و مردم شهری بود که علیه دولت مرکزی قیام کرده بودند. کمون باکو اما در دل انقلاب روسیه، مسئله ملیت‌ها در قفقاز، اقتصاد نفتی و شرایط جنگ متولد شده بود. در پاریس، خودمختاری شهری، جمهوری‌خواهی و شورش طبقاتی برجسته بود؛ در باکو، استراتژی قدرت بلشویک‌ها، صنعت نفت، حمایت نظامی ارمنی-داشناک و نگرانی‌های امنیتی مردم مسلمان-ترک در هم تنیده شده بود.

به همین دلیل، کمون باکو هم یک دولت شهری انقلابی بود و هم یک قدرت جنگی که در مرکز تنش‌های قومی-سیاسی قرار داشت. تاریخ‌نگاری شوروی آن را به عنوان تجربه قهرمانانه طبقه کارگر ستایش کرد. اما در حافظه ملی آذربایجان، کمون باکو، به ویژه به دلیل حوادث مارس ۱۹۱۸، به نام یک ضربه روحی عمیق تبدیل شد.

روزهای مارس که بین ۳۰ مارس تا ۲ آوریل ۱۹۱۸ رخ داد، مهم‌ترین رویدادی است که تصویر تاریخی کمون باکو را تعیین می‌کند. در این روزها، نیروهای بلشویک و عناصر مسلح ارمنی-داشناک، با محافل مساوات و مردم مسلمان-ترک در درگیری‌های خونین شرکت کردند. درگیری‌ها به سرعت از یک تسویه حساب سیاسی فراتر رفت و کشتارهای گسترده‌ای علیه جمعیت مسلمان-ترک رخ داد. منابع مختلف، ارقام متفاوتی را در مورد تعداد کشته‌شدگان ارائه می‌دهند؛ اما این که این حوادث ویرانی بزرگی بر جامعه مسلمان-ترک باکو وارد کرد، غیرقابل انکار است.

کشتار ترک‌های آذربایجان در سال‌های کمون باکو (مارس ۱۹۱۸)

روزهای مارس را نمی‌توان تنها به عنوان یک درگیری محلی دید. این رویداد، یک نقطه عطف در قفقاز جنوبی است که در آن مبارزه طبقاتی، انقلاب، ناسیونالیسم و ترس‌های امنیتی قومی از یکدیگر جدایی‌ناپذیر شدند. در حالی که بلشویک‌ها این حوادث را به عنوان مبارزه‌ای علیه خطر مساوات ضد انقلابی تفسیر می‌کردند؛ روایت ملی آذربایجان این فرآیند را به عنوان یک کشتار بزرگ علیه ترک‌های آذربایجان به یاد آورد. حقیقت تاریخی را نمی‌توان با انتخاب ساده یکی از این دو روایت، بلکه با درک محیط خشونت‌آمیز و چندلایه آن دوره درک کرد.

وجود کمون باکو، یک مسئله وجودی برای جمهوری دموکراتیک آذربایجان بود. زیرا جمهوری بدون باکو قابل تصور نبود. باکو نه تنها به دلیل ثروت نفتی، بلکه به دلیل اهمیت سیاسی و نمادین خود نیز غیرقابل جایگزین بود. یک جمهوری آذربایجان بدون باکو، به معنای دولتی بود که از قلب خود دور مانده است.

دولت آذربایجان در گنجه به همین دلیل، تصرف باکو را به یکی از اهداف اصلی خود تبدیل کرد. در این فرآیند، حمایت دولت عثمانی تعیین‌کننده بود. ارتش اسلام قفقاز به فرماندهی نوری پاشا، همراه با نیروهای آذربایجان به سمت باکو پیشروی کرد. این پیشروی تنها یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه به معنای پایان دادن به کمون باکو و سلطه بلشویک-داشناک نیز بود.

کمون باکو در برابر این پیشروی به تدریج دچار مشکل شد. در شهر، اختلافات جدی بین بلشویک‌ها و دیگر عناصر سیاسی سوسیالیست و ارمنی بر سر مسئله کمک بریتانیا پدید آمد. بلشویک‌ها با همکاری با بریتانیایی‌ها که آنها را امپریالیست می‌دانستند، مخالف بودند. منشویک‌ها، داشناک‌ها و برخی عناصر سوسیالیست راست‌گرا، حمایت بریتانیا را در برابر پیشروی عثمانی-آذربایجان ضروری می‌دانستند.

این جدایی، پایان کمون باکو را رقم زد. در ۲۶ ژوئیه ۱۹۱۸، کمون باکو سرنگون شد. به جای آن، یک دولت جدید به نام دیکتاتوری مرکزی خزر که به حمایت بریتانیا متمایل‌تر بود، روی کار آمد. بدین ترتیب، تجربه کمون بلشویکی در باکو عملاً به پایان رسید. اما مبارزه بر سر شهر تمام نشد.

در ۱۵ سپتامبر ۱۹۱۸، ارتش اسلام قفقاز و نیروهای آذربایجان وارد باکو شدند. این تاریخ، از نظر جمهوری آذربایجان بسیار مهم است. زیرا با این تاریخ، باکو تحت کنترل واقعی جمهوری جدید قرار گرفت. در ۱۷ سپتامبر ۱۹۱۸، دولت آذربایجان از گنجه به باکو منتقل شد. بدین ترتیب، جمهوری که در تفلیس اعلام شده بود و در گنجه سازماندهی گردیده بود، سرانجام در باکو به هویت پایتخت واقعی خود دست یافت.

نوری پاشا (کیلیگیل)، فرمانده ارتش اسلام قفقاز

صحیح‌ترین جمله برای خلاصه کردن این فرآیند این است: جمهوری آذربایجان در تفلیس متولد شد، در گنجه ایستادگی را آموخت و در باکو به مرکز تاریخی خود رسید.

اما تصرف باکو، تنش‌های شهر را به طور کامل از بین نبرد. جنگ، انتقام، ترس قومی و تسویه حساب‌های سیاسی ادامه یافت. تغییر دست در باکو، به ایجاد موج‌های جدید خشونت در جهت مخالف ضربه روحی روزهای مارس نیز منجر شد. به همین دلیل، خواندن باکوی ۱۹۱۸ با روایت قهرمانی یک‌طرفه یا قربانی‌شدگی یک‌طرفه، واقعیت تاریخی را محدود می‌کند. باکو در آن سال، هم شهر انقلاب و ضد انقلاب، هم دولت ملی و هرج و مرج پس از امپراتوری، هم ثروت نفتی و هم خشونت گسترده بود.

پس از فروپاشی کمون باکو، یکی از رویدادهایی که بیش از همه در صحنه تاریخ به یاد آورده می‌شود، سرنوشت ۲۶ کمیسر باکو است. این رویداد در تاریخ‌نگاری شوروی به نماد فداکاری انقلابی و شهادت تبدیل شد؛ اما در حافظه ملی آذربایجان، به عنوان بخشی از میراث بحث‌برانگیز کمون باکو در ارتباط با حوادث مارس ۱۹۱۸ ارزیابی شده است.

۲۶ کمیسر باکو، از کادرهای بلشویک و سوسیالیست انقلابی چپ کمون باکو تشکیل شده بودند. این کادر به یک گروه قومی خاص تعلق نداشت. در میان آنها ارمنی‌ها، ترک‌های آذربایجان، گرجی‌ها، روس‌ها، یهودیان، لتونیایی‌ها و انقلابیون از ملیت‌های دیگر حضور داشتند. این ساختار چند قومیتی نشان می‌دهد که باکو در آن دوره نه تنها نقطه تلاقی آذربایجان، بلکه کل قفقاز، میراث امپراتوری روسیه و عصر نفت بود.

معروف‌ترین نام در میان کمیسرها استپان شاومیان بود. شاومیان، به عنوان یک بلشویک ارمنی‌تبار، قدرتمندترین چهره سیاسی کمون باکو بود. در کنار او، نام‌هایی مانند مشهدی عزیزبیگوف و میرحسن وزیراف از ترک‌های آذربایجان نیز حضور داشتند. همچنین پروکوپی جاپاریدزه، ایوان فیولتوف، گریگوری کورگانوف، یاکوف زوین، آرسن امیریان، باگداسار آواکیان و دیگر انقلابیون نیز در این کادر بودند. این لیست، ادعای انترناسیونالیستی کمون باکو و ساختار پیچیده اجتماعی باکو را منعکس می‌کند.

استپان شاومیان، رهبر کمون باکو، ارمنی‌تبار

مشهدی عزیزبیگ، از رهبران کمون باکو، ترک آذربایجان

اما این کادر انقلابی چند قومیتی، برای حل مسئله ملیت‌ها در باکو کافی نبود. برعکس، پایه‌های نظامی کمون، به ویژه به دلیل اتحاد عملی که با عناصر مسلح ارمنی-داشناک در طول حوادث مارس ۱۹۱۸ برقرار کرده بود، بی‌اعتمادی و ضربه روحی عمیقی در حافظه مردم مسلمان-ترک بر جای گذاشت. به همین دلیل، در حالی که ۲۶ کمیسر باکو در تاریخ‌نگاری شوروی به عنوان شهدای انقلاب ستایش می‌شدند، در حافظه ملی آذربایجان جایگاه بسیار بحث‌برانگیزتری پیدا کردند.

در ۲۶ ژوئیه ۱۹۱۸، کمون باکو سرنگون شد. به جای آن، دیکتاتوری مرکزی خزر که عناصر منشویک، سوسیالیست انقلابی راست‌گرا و داشناک در آن مؤثر بودند، تأسیس شد. کادرهای کمون ابتدا تلاش کردند از باکو خارج شوند، اما دستگیر و زندانی شدند. در سپتامبر ۱۹۱۸، با نزدیک شدن نیروهای عثمانی-آذربایجان به باکو، توازن قدرت در شهر دوباره تغییر کرد. کمیسرها که با مداخله نیروهای سرخ از زندان آزاد شده بودند، می‌خواستند از طریق خزر به آستراخان بروند. اما کشتی آنها به سمت کراسنوودسک حرکت کرد.

در کراسنوودسک، آنها دوباره توسط مقامات ماوراء خزر دستگیر شدند. در شب ۲۰ سپتامبر ۱۹۱۸، در خاک ترکمنستان امروزی، در نزدیکی کراسنوودسک، بین ایستگاه‌های پروال و آخچا-کویما تیرباران شدند. نقش اطلاعات بریتانیا و دولت ماوراء خزر در این اعدام برای مدت طولانی مورد بحث بوده است. روایت شوروی، این رویداد را به عنوان جنایتی که امپریالیست‌ها و ضد انقلابیون علیه کادرهای انقلابی مرتکب شده‌اند، ارائه داد. در طول اتحاد جماهیر شوروی، ۲۶ کمیسر باکو با بناهای یادبود، نقاشی‌ها، کتاب‌ها و مراسم به نماد فداکاری انقلابی تبدیل شدند.

صحنه اعدام ۲۶ کمیسر، بنیانگذاران کمون باکو

اما پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، این حافظه به طور قابل توجهی تغییر کرد. در آذربایجان، ۲۶ کمیسر باکو دیگر تنها به عنوان شهدای انقلاب دیده نمی‌شوند، بلکه به عنوان چهره‌هایی مورد بحث قرار می‌گیرند که با حوادث خونین مارس ۱۹۱۸ و میراث سرکوبگرانه کمون باکو بر جمعیت مسلمان-ترک مرتبط هستند. بدین ترتیب، همین افراد، در دو حافظه تاریخی مجزا، دو معنای متفاوت پیدا کردند: در حافظه شوروی، قربانیان انقلاب، و در حافظه ملی آذربایجان، نمایندگان یک قدرت کمونی بحث‌برانگیز.

به همین دلیل، مسئله ۲۶ کمیسر باکو، تنها یک داستان اعدام نیست. این نشان می‌دهد که باکو در سال ۱۹۱۸ چگونه صحنه یک جنگ حافظه بود. از یک سو، ایده انقلاب انترناسیونالیستی، از سوی دیگر، تلاش برای دولت ملی؛ از یک سو، سیاست طبقاتی، از سوی دیگر، نگرانی‌های امنیتی قومی؛ از یک سو، روایت شهادت شوروی، از سوی دیگر، ضربه روحی مارس ۱۹۱۸ آذربایجان وجود دارد. اهمیت تاریخی ۲۶ کمیسر باکو دقیقاً در همین جا نهفته است.

جمهوری دموکراتیک آذربایجان نیز پس از انتقال به باکو، تلاش‌های خود را برای تأسیس نهادهای دولتی مدرن تسریع کرد. در ۷ دسامبر ۱۹۱۸، پارلمان آذربایجان افتتاح شد. این پارلمان بر ایده نمایندگی چند حزبی و چند قومیتی استوار بود. علاوه بر ترک‌های آذربایجان، امکان نمایندگی برای ارمنی‌ها، روس‌ها، یهودیان، آلمانی‌ها و دیگر جوامع نیز در نظر گرفته شده بود. از این نظر، جمهوری نه تنها یک دولت ملی، بلکه تلاشی برای ایجاد یک نظم قانون اساسی و پارلمانی در یک جغرافیای چند قومیتی بود.

یکی از چشمگیرترین ویژگی‌های جمهوری، اعطای حقوق سیاسی به زنان بود. جمهوری دموکراتیک آذربایجان، یکی از اولین نمونه‌هایی بود که به زنان حق رأی و انتخاب شدن داد. این تصمیم نه تنها از نظر تاریخ آذربایجان، بلکه از نظر تاریخ جوامع مسلمان نیز گام بزرگی بود. پذیرش حق شهروندی سیاسی زنان در شرایط سال ۱۹۱۸، به وضوح نشان‌دهنده ماهیت مدرنیستی جمهوری جدید بود.

جنبه مهم دیگر جمهوری، درک دولت سکولار بود. جامعه آذربایجان عمدتاً یک جامعه مسلمان بود؛ اما کادرهای مؤسس دولت جدید، هویت دینی را به تنها عامل تعیین‌کننده رژیم سیاسی تبدیل نکردند. قانون، آموزش، پارلمان و اداره دولتی تلاش شد تا از طریق نهادهای مدرن ساخته شوند. به همین دلیل، جمهوری دموکراتیک آذربایجان را می‌توان به عنوان یکی از اولین نمونه‌های مدل دولت سکولار-پارلمانی در یک جامعه با اکثریت مسلمان ارزیابی کرد.

مسئله زبان نیز در ساخت هویت جمهوری جایگاه مهمی داشت. نامی که در آن زمان برای زبان دولتی استفاده می‌شد، "زبان ترکی" بود، نه "زبان آذربایجانی" امروزی که در اکثر اسناد به کار می‌رود. این امر مستقیماً با فضای سیاسی و فرهنگی آن دوره مرتبط بود. روشنفکران آذربایجان، خود را با جهان گسترده ترک مرتبط می‌دانستند و در عین حال تلاش می‌کردند هویت محلی آذربایجان را نیز تحت لوای یک دولت مدرن بنا نهند. در دوره شوروی بعدی، نام زبان تغییر خواهد کرد و مفهوم "زبان آذربایجانی" برجسته‌تر خواهد شد.

در زمینه آموزش نیز گام‌های مهمی برداشته شد. تأسیس دانشگاه دولتی باکو، یکی از پایدارترین میراث‌های جمهوری بود. دولت جوان، تنها به دنبال ایجاد یک دستگاه نظامی و اداری نبود؛ بلکه هدف آن تربیت نسلی از روشنفکران مدرن نیز بود. این نشان می‌دهد که جمهوری، با وجود عمر کوتاه خود، حامل یک پروژه تمدنی بلندمدت بود.

اما با وجود همه این ویژگی‌های مترقی، جمهوری دموکراتیک آذربایجان در شرایط بسیار دشواری زندگی می‌کرد. درگیری‌های جدی با ارمنستان بر سر مناطقی مانند قره‌باغ، زنگزور و نخجوان وجود داشت. مسائل مرزی با گرجستان، پیوندهای تاریخی با ایران، شکست عثمانی، ورود بریتانیایی‌ها به باکو، جنگ داخلی در روسیه و بازگشت بلشویک‌ها به قفقاز، دامنه فعالیت جمهوری جوان را محدود می‌کرد.

بزرگترین ضعف جمهوری، نداشتن زمان کافی برای تکمیل نهادینه‌سازی خود بود. دولت تأسیس شد، پارلمان افتتاح شد، دولت‌ها تشکیل شدند، تلاش برای ساخت ارتش صورت گرفت، دیپلماسی انجام شد؛ اما همه اینها در شرایط جنگ و رقابت قدرت‌های بزرگ انجام شد. جمهوری جدید از یک سو در حال انجام اقدامات مدرنیزاسیون بود و از سوی دیگر برای حفظ موجودیت خود مبارزه می‌کرد.

در این نقطه، باید به طور ویژه به محمدامین رسول‌زاده، یکی از رهبران مؤسس جمهوری دموکراتیک آذربایجان، نگاه کرد. زیرا زندگی رسول‌زاده، نه تنها داستان جمهوری تأسیس شده در سال ۱۹۱۸، بلکه داستان ایده استقلال آذربایجان است که پس از فروپاشی این جمهوری در تبعید زنده نگه داشته شد.

محمدامین رسول‌زاده

محمدامین رسول‌زاده، رئیس شورای ملی آذربایجان و یکی از قدرتمندترین متفکران ایده ملی آذربایجان بود. با هویت روزنامه‌نگار، متفکر، سیاستمدار و سازمان‌دهنده، در مرکز تاریخ آذربایجان قرن بیستم قرار گرفت. جمله "پرچمی که یک بار برافراشته شود، دیگر پایین نمی‌آید" که به او نسبت داده می‌شود، تنها یک شعار سیاسی نبود، بلکه به فشرده‌ترین بیان اندیشه استقلال آذربایجان تبدیل شد.

زندگی رسول‌زاده، همه نقاط عطف بزرگ قفقاز را در خود جای داده است. در سال‌های جوانی در فضای انقلابی و روشنفکری باکو رشد کرد. با محافل سوسیال دموکرات روس، جنبش همت، انقلاب مشروطه ایران و ایده‌های ترک‌گرایی-مدرنیستی ارتباط برقرار کرد. در همین دوره‌ها با استالین جوان نیز آشنا شد. در روایت‌های بعدی، ذکر می‌شود که رسول‌زاده در سال‌های جوانی چندین بار استالین را از خطر نجات داده است. این آشنایی قدیمی، مهم‌ترین عاملی بود که در سال ۱۹۲۰ جان رسول‌زاده را نجات داد.

در آوریل ۱۹۲۰، ارتش سرخ وارد باکو شد و جمهوری دموکراتیک آذربایجان به پایان رسید. رسول‌زاده مدتی پنهان شد؛ اما در اوت ۱۹۲۰ دستگیر و به باکو آورده شد. در شرایط عادی، به عنوان رهبر مؤسس جمهوری سابق، اعدام او از سوی قدرت جدید شوروی بسیار محتمل بود. اما وقتی استالین به باکو آمد، برای آزادی رسول‌زاده مداخله کرد. رسول‌زاده از زندان آزاد شد و به مسکو برده شد.

در سال‌های مسکو، رسول‌زاده با برخی وظایف در اطراف کمیساریای خلق ملیت‌ها مرتبط شد. همچنین در مؤسسات شرق‌شناسی مسکو به تدریس زبان ترکی و فارسی پرداخت. اگرچه در برخی روایت‌ها با اشتباه در نام مؤسسه، به لنینگراد یا دانشگاه خلق‌های شرق اشاره می‌شود، اما منابع بیوگرافیک معتبر نشان می‌دهند که او در انستیتوی شرق‌شناسی مسکو تدریس می‌کرده است. این جزئیات مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد که رسول‌زاده به معنای واقعی کلمه با رژیم شوروی سازش نکرده، بلکه برای بقا و انتظار زمان مناسب، یک دوره موقت اجباری را تجربه کرده است.

سپس از پتروگراد به فنلاند رفت و از آنجا به ترکیه رسید. ورود او به ترکیه، آغاز دوره جدیدی از تبعید در زندگی رسول‌زاده بود. در استانبول، آثاری را منتشر کرد که به مسئله استقلال آذربایجان می‌پرداختند، تلاش کرد مهاجرت سیاسی آذربایجان را سازماندهی کند و مرکز خارجی جنبش مساوات را زنده نگه داشت. انتشارات او در استانبول در دهه ۱۹۲۰، به مهم‌ترین ابزارهای تبلیغاتی جنبش ملی ضد شوروی آذربایجان تبدیل شد.

اما روابط ترکیه و شوروی، دامنه فعالیت رسول‌زاده در ترکیه را به تدریج محدود کرد. در اوایل دهه ۱۹۳۰، توافقات پنهانی بین اتحاد جماهیر شوروی و ترکیه برای محدود کردن فعالیت‌های تبلیغاتی متقابل شکل گرفت. در این فضا، رسول‌زاده در سال ۱۹۳۱ مجبور به ترک ترکیه شد.

توضیح این دوری تنها با شورش کوه آرارات ناقص خواهد بود؛ اما در سال‌های شورش آرارات، حمایت اتحاد جماهیر شوروی از ترکیه در مسائل امنیتی و مرزی، به رویکرد محتاطانه‌تر آنکارا نسبت به سازماندهی‌های مهاجران قفقازی ضد شوروی کمک کرده بود. بنابراین، جدایی رسول‌زاده از ترکیه باید در چارچوب نزدیکی ترکیه و شوروی، امنیت مرزی، تبلیغات ضد شوروی، مهاجرت قفقازی و محاسبات امنیتی منطقه‌ای سال‌های شورش کوه آرارات ارزیابی شود.

رسول‌زاده سپس در لهستان، آلمان و دیگر کشورهای اروپایی زندگی کرد. در دهه ۱۹۳۰ در جنبش پرومته شرکت کرد. این جنبش، شبکه‌ای از مهاجران سیاسی بود که تلاش می‌کردند مسائل استقلال ملت‌های غیر روس در اتحاد جماهیر شوروی را به افکار عمومی اروپا منتقل کنند. رسول‌زاده در این دوره، مسئله آذربایجان را نه تنها به عنوان یک مسئله استقلال محلی، بلکه به عنوان مسئله مشترک ملت‌های اسیر در امپراتوری شوروی مطرح کرد.

در سال‌های جنگ جهانی دوم، زندگی رسول‌زاده وارد دوره پیچیده‌تری شد. آلمان نازی به تشکیل لژیون‌های مختلف از سربازان مسلمان، ترک و قفقازی که در جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی اسیر شده بودند، روی آورد. لژیون آذربایجان نیز در این چارچوب پدید آمد. مقامات آلمانی با مهاجران سیاسی ضد شوروی آذربایجان و محافل رسول‌زاده تماس گرفتند.

اما شرط اصلی رسول‌زاده، به رسمیت شناخته شدن استقلال آذربایجان بود. آلمان نازی اما این خواسته‌ها را به عنوان یک برنامه استقلال واقعی نپذیرفت. به همین دلیل، روابط رسول‌زاده با آلمان را نمی‌توان به عنوان یک داستان همکاری ساده روایت کرد. او از ایده آذربایجان مستقل و رها شده از یوغ شوروی دفاع می‌کرد؛ آلمان نازی اما می‌خواست مردم قفقاز را بیشتر به عنوان عناصر نظامی و تبلیغاتی علیه اتحاد جماهیر شوروی استفاده کند.

در برخی روایت‌ها، گفته می‌شود که هیتلر شخصاً با رسول‌زاده ملاقات کرده، سخنرانی رسول‌زاده برای لژیونرهای ترک آذربایجان باعث ناراحتی دولت آلمان شده و به همین دلیل او مجبور به ترک آلمان شده است. بیان صحیح‌تر این است: رسول‌زاده با خط مشی آلمان نازی که استقلال آذربایجان را به صراحت به رسمیت نمی‌شناخت، سازش نکرد و در سال‌های جنگ از آلمان جدا شد و مدتی در کشورهایی مانند رومانی زندگی کرد.

پس از جنگ جهانی دوم، رسول‌زاده دوباره به ترکیه بازگشت. از سال ۱۹۴۷ در آنکارا در اطراف مرکز ملی آذربایجان فعالیت کرد. در سال ۱۹۴۹ پیشگام تأسیس انجمن فرهنگی آذربایجان شد. در سال ۱۹۵۲ شروع به انتشار مجله "آذربایجان" کرد. سال‌های پایانی او در ترکیه، بیشتر سال‌های یک روشنفکر تبعیدی، یک حامل حافظه و یک متفکر بود که تلاش می‌کرد آرمان استقلال را به نسل‌های آینده منتقل کند، تا یک دولتمرد.

محمدامین رسول‌زاده در ۶ مارس ۱۹۵۵ در آنکارا درگذشت. مزار او در آنکارا است. زندگی او، داستان جمهوری است که در تفلیس اعلام شد، استقلالی که در باکو از دست رفت و حافظه ملی‌ای که در تبعید زنده نگه داشته شد. رسول‌زاده نه تنها بنیانگذار جمهوری دموکراتیک آذربایجان است، بلکه یکی از مهم‌ترین شخصیت‌هایی است که ایده آذربایجان مستقل را در عصر شوروی زنده نگه داشت.

در آوریل ۱۹۲۰، با ورود ارتش سرخ به باکو، جمهوری دموکراتیک آذربایجان به پایان رسید. در ۲۸ آوریل ۱۹۲۰، جمهوری سوسیالیستی شوروی آذربایجان اعلام شد. بدین ترتیب، تجربه استقلال که در ۲۸ مه ۱۹۱۸ در تفلیس آغاز شده بود، تقریباً ۲۳ ماه بعد با سلطه شوروی قطع شد.

اما این عمر کوتاه، اهمیت تاریخی جمهوری دموکراتیک آذربایجان را کاهش نمی‌دهد. برعکس، ارزش آن را افزایش می‌دهد. زیرا گام‌هایی که در مدت کوتاه ۲۳ ماه در زمینه‌های دموکراسی پارلمانی، حقوق زنان، دولت سکولار، نمایندگی چند قومیتی، آموزش مدرن و دیپلماسی برداشته شد، نشان می‌دهد که جمهوری تنها یک دولت جنگی موقت نبود. این یک بیان قدرتمند از ایده دولت مدرن در قفقاز جنوبی بود.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنیم، سال ۱۹۱۸ تنها تاریخ استقلال آذربایجان را به ما نمی‌گوید. بلکه نشان می‌دهد که در عصری که امپراتوری‌ها فرو می‌پاشیدند، جوامع چگونه تلاش می‌کردند تحت چه اشکال سیاسی دوباره تأسیس شوند. اعلامیه در تفلیس، سازماندهی در گنجه، ظهور و سقوط کمون باکو، اعدام ۲۶ کمیسر باکو، پایتخت شدن باکو، زندگی تبعیدی رسول‌زاده و سرانجام پایان جمهوری توسط شوروی، صحنه‌های به هم پیوسته یک درام تاریخی بزرگ هستند.

مسئله اصلی که در ۱۰۸مین سالگرد تأسیس جمهوری دموکراتیک آذربایجان باید به یاد آورده شود، همین است: این جمهوری تنها یک دولت کوتاه مدت نیست که در گذشته مانده باشد. این یک آزمایش اولیه و جسورانه از عقل سیاسی مدرن، اراده پارلمانی، حقوق زنان، ایده دولت سکولار و آرمان استقلال ملی در قفقاز جنوبی است.

به همین دلیل، ۲۸ مه تنها یک روز تأسیس نیست. بلکه نمادی از اراده دولت‌سازی است که از تفلیس به گنجه، و از گنجه به باکو امتداد می‌یابد، و تلاشی برای ساختن آینده‌ای جدید بر ویرانه‌های امپراتوری. زندگی محمدامین رسول‌زاده نیز بعد دیگری از این نماد را تکمیل می‌کند: دولت ممکن است فرو بپاشد، پایتخت ممکن است از دست برود، رهبران ممکن است به تبعید بروند؛ اما ایده استقلال که در حافظه یک ملت جای گرفته است، در لحظه تاریخی مناسب می‌تواند دوباره زنده شود.

با احترام. مجاهد اوزدن هون

İradenin Zaferi Gökyüzünde: YUSUF AKGÜN

İradenin Zaferi Gökyüzünde: YUSUF AKGÜN

Değerli Okuyucular, Bir zamanlar sınıftaki sınav kâğıdını ağzında tuttuğu kalemle dolduran Iğdırlı Yusuf Akgün, bugün aynı kalemle Türkiye’nin millî muharip uçağı KAAN’ı çiziyor. Çocuk yuvalarından dünya spor sahnelerine, resim atölyelerinden TUSAŞ hangarlarına uzanan bu yol, yalnızca bir başarı hikâyesi değil; insanın kendi kaderine karşı verdiği büyük mücadelenin adıdır.

Mücahit Özden Hun
Amerikalı General Harbord ve Sürmeli Ovasının Sessizliği (1919)

Amerikalı General Harbord ve Sürmeli Ovasının Sessizliği (1919)

1919 yılı, yalnız Osmanlı Devleti’nin yenilgisinin değil, Doğu Anadolu ve Kafkasya’da sınırların, hafızaların ve komşulukların parçalandığı bir yıldı. Savaş bitmiş görünüyordu; fakat savaşın geride bıraktığı öfke, açlık, göç, intikam ve güvensizlik henüz bitmemişti. Paris Barış Konferansı’nın salonlarında çizilmeye çalışılan haritalar, sahadaki insan gerçeğini anlamakta zorlanıyordu. Ermenistan meselesi,

Mücahit Özden Hun